چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
با چنین زلف و رخی ادوش نظر بازی حرام
هرکه روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملکست آنکه تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوی و دان در طریقت کافریست
راهر گر صد هنر دارد توکل بایدش
نازها زآن نرگس مستانه می باید کشید
ایندل شورده گر آن زلف و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا بچند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز چنگ
عاشق مکین چرا چندین تحمل بایدش
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما انگاشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفتگو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجرا ها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما ندانستیم وصلح انگاشتیم
نکته ها رفت و شکایت کس ندید
جانب حرمت فرو نگذاشتیم
گلبن حسنت ز خود شد دلفریب
ما دم همت برآن بگماشتیم
چون نهادی دل بمهر دیگران
ما امید از وصل تو بر داشتیم
گفت خود دادی بما دل حافظا
ما محصل بر کسی نگماشتیم